|
جور دیگر نوشتن ...
|

تو
ساده از عشقت می گویی
و من
سخت به خودکشی فکر میکنم
به روشی هیجان انگیز و تازه
...
..
.

جای پا
عكس میگیرم از جای پایت, به یادگار, هنگام رفتنت

خیانت...
قلبِ غریبه به دست, پشت به من کرده ای... ننگ بر احساس ِ تو

نه...
فقط تماشا میکنم... در انتظار کسی نیستم عاشق!


نفس آخر...
بی صداترینم و نیمه جان... منجی کجاست؟
چه نفرت انگيزتر است زندگی
هنگامی که احساس هم تکراری می شود
هنوز دندونم خوب نشده! دو تا دیگه مونده!
البته سلام
بارها رفتم و اومدم و سعی کردم بنویسم! ولی دیگه با دیدن هر عکسی هیچ حرفی نداشتم بزنم! یعنی... ته کشیده!
یه جور دیگه دوست دارم بنویسم... همونطوری که حس می طلبه!
جای آدرس عوض کردن هم بهتره همینجا بنویسم...
شاید بعد پست هام به روال عادیش برگشتن! (البته این غیر عادی بود)
نمیدونم!
* بی حوصله تر از همیشه

می نشينم روی ساحل,
خيره بر خط ِ افق...
زمزمه ميکنم آرام
آنچه که دل ميگفت:
قايقم ساخته ام...
پشت ِ دريا شهريست,
که نه شهر ِ من و نه خاک ِ من است
نه کسی منتظر ِ ديدن ِ چشمان ِ من است